حکایت فرزند قربانی کردن ابراهیم

****ویژه نامه عید قربان****


«روزی اسمعیل از شکار باز آمده بود ابراهیم در او نظر کرد او رادید با قدی چون سرو خرامان و رخساری چون ماه تابان. ابراهیم را چون مهر پدری بجنبید و در دل او اثر محبت فرزند ظاهر گردید در همان شب خواب دید که: امر حق چنان است که اسمعیل را قربانی کنی. ابراهیم در اندیشه شد که آیا این امری است ازرحمن یا وسوسه ای است از شیطان، چون شب دیگر در خواب شد همان خواب را دیددانست که امر حق - سبحانه و تعالی - است. چون روز شد به هاجر مادر اسمعیل گفت:

این فرزند را جامه نیکو در پوش و گیسوان او را شانه کن که وی را به نزدیک دوست برم.

هاجر سرش را شانه کرد و جامه پاکیزه اش پوشانید و بوسه بر رخسار او زد، حضرت خلیل الرحمن گفت: ای هاجر! کارد و «رسنی» (79)به من ده. هاجر گفت: به زیارت دوست می روی، کارد و رسن را چه کنی؟ گفت: شاید که گوسفندی بیاورند که قربان کنند.

ابلیس گفت: وقت آن است که مکری سازم و خاندان نبوت را براندازم، به صورت پیری نزد هاجر رفت و گفت: آیا می دانی ابراهیم، اسمعیل را به کجا می برد؟ گفت: به زیارت دوست. گفت: می برد او را بکشد. گفت: کدام پدر پسر را کشته است خاصه پدری چون ابراهیم و پسری چون اسمعیل؟ ! ابلیس گفت: می گوید خدا فرموده است.

هاجر گفت: هزار جان من و اسمعیل فدای راه خدا باد. کاش مرا هزار هزار فرزند بودی و همه را در راه خدا قربان کردندی.

ابلیس چون از هاجر مایوس شد به نزد ابراهیم آمد و گفت: ای ابراهیم! فرزند خودرا مکش که این خواب شیطان است. ابراهیم فرمود: ای ملعون! شیطان تویی. گفت: آخردلت می دهد که فرزند خود را به دست خود بکشی؟ ابراهیم فرمود: بدان خدای که جان من در قبضه قدرت اوست که اگر مرا از شرق عالم تا غرب عالم فرزندان بودی ودوست من فرمودی که قربان کن همه را به ست خود قربان کنم.

چون از حضرت خلیل نیز نومید شد روی سوی اسماعیل نهاد و گفت: پدرت تو رامی برد بکشد. گفت: از چه سبب؟ گفت: می گوید حق - عز و علی - فرموده است. گفت:

حکم حق را باید گردن نهاد. اسمعیل دانست که شیطان است سنگی برگرفت و بدو افکند.

و به این جهت حاجیان را واجب شد که در آن موضع سنگریزه بیندازند.

پس چون پدر و پسر به منی رسیدند ابراهیم گفت: ای پسر«انی اری فی المنام انی اذبحک» .

یعنی: «ای پسر! در خواب دیدم که تو را قربان باید کرد» .[672]

اسمعیل گفت: «یا ابت افعل ما تؤمر» .

یعنی: «بکن ای پدر آنچه را ماموری» . (80)

اما ای پدر! وصیت من به تو آن است که: دست و پای من را محکم ببندی که مبادا تیزی کاردبه من رسد حرکتی کنم و جامه تو خون آلود شود و چون به خانه رسی مادر مرا تسلی دهی. پس ابراهیم به دل قوی دست و پای اسمعیل را محکم بست، خروش از ملائکه ملکوت برخاست که زهی بزرگوار بنده ای که وی را در آتش انداختند از جبرئیل یاری نخواست. و از برای رضای خدا فرزند خود را به دست خود قربان می کند. پس ابراهیم کارد بر حلق اسماعیل نهاد، هر چند قوت کرد نبرید. اسمعیل گفت: ای پدر! زود فرمان حق را به جای آور. فرمود: چه کنم هر چند قوت می کنم نمی برد. گفت: ای پدر! درروی من نظر می کنی شفقت پدری نمی گذارد، روی من را برخاک نه و کارد بر قفا گذار.

ابراهیم چنان کرد و کارد نبرید. اسماعیل گفت: ای پدر! سر کارد را به حلق من فرو بر. که در آن وقت آواز برآمد که:

«یا ابراهیم قد صدقت الرؤیا» .

یعنی: «ای ابراهیم! خواب خود را درست کردی [آنچه را در خواب ماموریت یافتی انجام دادی]» . (81)

دست ازاسماعیل بدار و این گوسفند را به جای او قربانی کن» . (82)

بلی:

شوریده نباشد آنکه از سر ترسد

عاشق نبود آنکه ز خنجر ترسد79. طنابی80. صافات، (سوره 37) آیه 102.81. صافات، (سوره 37) ، آیه 104 - 105.82. تاریخ طبری، ج 1، ص 193 - 191.





موسسه خیریه حضرت جوادالائمه(ع)|اولین و بزرگترین مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست در غرب کشور