روضه فاطمیه: فراق پدر

چه ها کرده این شهر با ما پس از تو

همه خوب بودند، اما پس از تو...

ندارد خریدار آه غریبان

شده کار مردم تماشا پس از تو

رسول خدا(ص) زیاد به منزل حضرت زهرا(ع) می رفتند و دست و صورت دخترشان را زیاد می بوسیدند تا جایی که برخی از زنان پیغمبر(ص) به ایشان اعتراض می کردند و خرده می گرفتند. پیغمبر در جواب آنها فرمودند: «وَ مَا یَمنَعُنی مِن ذَلک وَ إنِّی أَشَمُّ مِنهَا رَائِحة الجنَّة و هِی الحَوراءُ الإِنسِیَّة؛ چه چیزی مرا از این رفتار باز می دارد؟ درحالی که من بوی بهشت را از فاطمه(ع) استشمام می کنم و او حوریه ای است انسانی.»

جابربن عبدالله انصاری می گوید:

در آخرین لحظه های زندگی پیامبر اکرم(ص)، فاطمه (ع) نزد پدر گرامی اش آمد و خود را روی بدن آن حضرت انداخت و شروع به گریه نمود. پیامبر(ص) به هوش آمدند، دیده گشودند و فرمودند: «دختر عزیزم پس از من بر تو ستم می شود و پس از من تو را ضعیف و درمانده می کنند. هرکسی تو را بیازارد مرا آزرده است.»

سپس پیامبراکرم(ص) بشدت گریستند به قدری که محاسن مبارکشان خیس شد (بَکی حَتَّی بَلَّتْ دُمُوعُهُ لِحْیتَه) پرسیدند: چرا گریه می کنید؟ فرمودند: «أَبْکی لِذُرِّیتِی وَ مَا تَصْنَعُ بهِمْ شرَارُ أُمتِی مِنْ بَعْدِی؛ برای بچه هایم و آنچه اشرار امتم بر سرشان می آورند گریه می کنم. گویی دخترم را می بینم که بعد از من بر او ظلم می کنند. وَ هِی تُنَادِی؛ و او صدا می زند: یا أَبَتَاهْ، یا أَبَتَاهْ؛ پدرجان، پدر جان»؛ [اما] فَلَا یعِینُهَا أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِی. یک نفر از امت من او را کمک نمی کند.»

«فاطمه با شنیدن این موضوع بسیار گریه کرد. پیامبر(ص) فرمودند: گریه مکن دخترم. عرض کرد: «لَسْتُ أَبکی لِما یصنَعُ بِی مِنْ بَعْدِک وَ لَکنْ أَبْکی لِفِرَاقِک، یا رَسُولَ اللَّهِ؛ برای آنچه پس از شما بر سرم می آورند گریه نمی کنم بلکه بر فراق شما گریه می کنم.»

یا رسول الله(ص)...

تنت بر زمین بود و شد در سقیفه

سر جانشینی ت دعوا پس از تو

وصی تو را دست بستند آخر

دگرگون شده رسم دنیا پس از تو

اگر چه «مرا» می زدند این جماعت

«علی» را شکستند بابا پس از تو

فدایش شدم با تمام وجودم

ولی باز تنهاست مولا پس از تو

کسی غیر شیون، کسی غیر ناله

نیامد به دیدار زهرا پس از تو

ببر دخترت را از این شهر غربت

که خیری ندیدم ز دنیا پس از تو

دگر پای آتش به اینجا شده باز

دلم غرق خون شد، مبادا پس از من...

پیامبر(ص) فرمودند: «إبشری یا فاطمه! فَتَکونُ أَوَّلَ مَنْ یلْحَقُنِی مِنْ أَهْلِ بَیتِی فَتَقْدَمُ عَلَیَّ مَحْزُونَةً مَکرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مقْتُولَةً؛ بشارت باد تو را یا فاطمه! تو اولین کسی هستی که از اهل بیتم به من می پیوندی در حالی که محزون، ناراحت، غمدیده و شهیده نزد من می آیی.»

اینجا با چنین بشارتی حضرت زهرا(ع) با پدر وداع کرد.

ولی عرض می کنم؛ چه کشیدند دختران اباعبداللّه، وقتی که آمدند برای آخرین بار پدر را ببینند، ناگهان دیدند؛ پدر، سر در بدن ندارد. لباسها به غارت رفته. بدنش قطعه قطعه زیر سّم اسبان پرپرشده و... از شدت ناراحتی خود را از روی شترها به زمین انداختند.

روضه دوم: حمایت از ولایت

تو کعبه ای، طواف تو، پس گردن من است

پروانه را به گِرد حجرها، نیاز نیست

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

در اثر ضربه هایی که به فاطمه(ع) وارد شد، آن حضرت از حال رفت وقتی متوجه شد که علی(ع) را برده بودند. پرسید: فضّه! علی کجاست؟ فضه جواب داد: او را برای بیعت، کشان کشان بردند. تا فاطمه(ع) این سخن را شنید در حالی که بدنش مجروح شده بود، چادرش را پوشید دست حسنین (ع) را گرفت و روانۀ مسجد شد؛ چون به در مسجد رسید دید، اولی بالای منبر است و علی خیبرشکن، سر برهنه پایین منبر و دومی شمشیری بر دست گرفته، ناگهان حضرت زهرا(ع) فریادی کشیدند و فرمودند: «خَلُّوا عَنِ ابْنِ عَمِّی فَوَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً أَبِی(ص) بِالْحَقِّ إِنْ لَمْ تخَلُّوا عنْهُ لَأَنْشُرَنَّ شَعْرِی وَ لَأَضَعَنَّ قَمِیصَ رَسُولِ اللَّه(ص) عَلَی رَأْسِی وَ لَأَصْرُخَنَّ إِلَی اللَّه تبَارَک وَ تَعَالَی؛ رها کنید پسرعمویم را قسم به خدایی که محمد(ص) را به حق فرستاده اگر از وی دست برندارید موی خود را پریشان می کنم و پیراهن پیغمبر(ص) را بر سر افکنده و در برابر خدا همه شما را نفرین می کنم.»

سلمان می گوید: به خدا قسم! هنوز سخن حضرت تمام نشده بود، همه دیدیم پایه های دیوارهای مسجد از جا کنده شدند چنانکه انسانی می توانست از زیر آن عبور کند و وقتی فاطمه رفت دیوارهای مسجد به جای خود برگشتند در حالی که غبار برخاست و بر صورت ما نشست.

در این حال حضرت علی(ع) به من اشاره کردند و فرمودند: «أَدْرِک ابنَةَ محَمَّدٍ فَإِنِّی أَرَی جَنْبَتَیِ الْمَدِینَةِ تُکفَئَانِ؛ دختر پیغمبر را دریاب که مدینه را می بینم از دو طرف زیر و رو می شود.»

سلمان می گوید آمدم و خودم را به دختر پیغمبر رساندم هر چه تلاش کردم برگردند و نفرینشان نکنند قبول نمی کردند تا اینکه گفتم: خانم! امیرالمومنین(ع) فرمودند که برگردید. تا این سخن را گفتم ایستادند و با قلبی پر از آه و با ناله ای سوزان فرمودند: «رُوحی لروحِکَ الْفِداءُ و نَفْسی لِنَفْسِکَ الْوِقا یا اَبَالحَسَنْ اِن کُنْتَ فی خیرٍ کُنْتُ مَعَکَ و اِنْ کُنْتَ فی شَرٍّ کُنْتُ مَعَک؛ علی جان جانم فدای جان تو و روحم فدای روح تو همواره با توام چه درخوشی ها و چه در سختی ها...»

سلمان می گوید وقتی این جمله حضرت را شنیدم قلبم برای مظلومیتشان آتش گرفت و جگرم سوخت. سپس حضرت زهرا(ع) فرمودند: «إِذاً أَرْجِعُ وَ أَصْبِرُ وَ أَسْمَعُ لَهُ وَ أُطِیع؛ [به چشم] باز می گردم و صبر می کنم و فرمانش را اطاعت می کنم.»

اینجا علی(ع) از فاطمه (ع) درخواست صبر کرد؛ در کربلا هم امام حسین(ع) از بی بی حضرت زینب (ع) درخواست صبر کرد.

«امام حسین(ع) فرمودند: آرام باش ای دختر مرتضی و به خیمه برگرد، وقت گریه طولانی است. اما حضرت زینب(ع) دامن امام را گرفت و صدا زد: «مَهلاً یا اَخی تَوقّف حتّی اَتزَوَّد مِنکَ وَ اَودّعکَ وداع مفارقٌ لا تُلاقِی بَعدَه؛ برادرم آهسته باش توقف کن تا تورا سیر ببینم و با تو وداع کنم، آن وداع جداکننده ای که بعد از آن دیگر ملاقاتی با تو نخواهد بود.»

حضرت زینب از برادر دل نمی کند به دست و پای برادر افتاده بود و می بوسید و گریه می کرد.

تا اینکه ابی عبدالله(ع) «و أَمَرَّ یَدَهُ عَلَی صَدرِهَا وَ سَکَنَهَا مِنَ الجَزَعِ؛ دستش را بر سینۀ خواهرش کشید زینب آرام شد و بیقراری نکرد.»

بعد حضرت زینب(ع) فرمودند: برو برادر آنقدر صبر می کنم که صبر از دست من به ستوه آید.

یا ابا عبدالله(ع) ای کاش یکی هم بعد از شما یتیمان شما را آرام می کرد. آرام که نکردند هیچ، هر کسی سراغ شما را گرفت او را با تازیانه و کعب نی...

روضه سوم: عمویِ مهربان

دخت رسول و این همه خونین جگر چرا؟!

فلک نجات و غرقه به موج خطر چرا؟!

نه سال خانه داری و صد سال رنج و غم

یک مادر جوان و خمیده کمر چرا؟!

مسجد، کنار خانه و زهرا به درد و رنج

می رفت بر زیارت قبر عمو چرا؟!

با داعیان صحبت خیرالبشر بگو:

چندین جفا به دختر خیر البشر چرا؟!

گیرم که بود بغض علی در نهاد تو

سیلی زدن به صورت زهرا، دگر چرا؟!

سیلی زدی به مادر و، دستت شکسته باد!

مادر زدن مقابل چشم پسر چرا؟!

گلچین اگر نداشت عداوت به باغبان

آتش زدن به باغ و شکستن شجر چرا؟

حضرت حمزه سیدالشهدا(ع) فرزند عبدالمطلب عموی پیغمبر(ص) بود و در صدر اسلام از پیغمبر(ص) بسیارحمایت می کرد.

روزی وارد منزل شد دید حضرت زهرا(ع) آنجا تشریف دارند و بسیارافسرده و ناراحتند. سبب افسردگی حضرت را پرسید.

گفتند: عموجان اگر پدرم درادعای خود فرضا دروغگو باشد آیا پیش شما احترام و ارزشی دارند؟

حضرت حمزه(ع) فرمود: محمّد(ص) به راستگویی معروف آفاق و بزرگ ما قریش است. مگر دخترم چه اتفاقی افتاده است؟ حضرت زهرا(ع) فرمودند: پدرم به رسم همیشگی در کنار کعبه مشغول عبادت خدای یگانه بودند تا اینکه ابوجهل دستور داد تمام اعما و احشای بچه شتری را بر سر پدرم ریختند و تمام بدن و لباس او را آلوده کردند و از این جهت دو روز است که در خانه نشسته گریه می کند و می گوید: من کسی را ندارم که از من دفاع و پشتیبانی کند. وقتی حضرت حمزه این سخنان را شنید غضبناک شد، کمان خود را برداشت و به طرف خانۀ خدا آمد دید ابوجهل با رفقای خود دور هم جمع شده اند؛ آمد جلو چنان با کمان بر سر ابوجهل زد که کمان شکست و او را گرفت و بر زمین زد و نزدیک بود او را به جهنم بفرست؛ اما مردم با هزاران زحمت ابوجهل را از دست حمزه نجات دادند. از این رو حضرت زهرا (ع) بعد پیغمبر(ص) مکرر بر سر قبر عموی خود می رفتند و گریه می کردند و زبانحال حضرت این بود: عموجان بلند شو ببین: ما را سیلی زدند؛ عموجان بلندشو ببین خانۀ ما را آتش زدند...

یه روز هم در کربلا، وقتی بچه ها را کتک زدند، دختر یتیم امام حسین (ع) کنار نیزهِ سر بریده عمویش عباس(ع) آمد و زبانحالش این بود: عمو جان بلند شو ببین عمه را کتک زدند؛ عمو جان کجا بودی که ما را تازیانه زدند...

روضۀ چهار: چادر خاکی

ز بی محلی همسایه های این کوچه

دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

حسن! بگو پسرم جای امن می بینی؟

کجا پناه بگیرم، کجای این کوچه؟

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست

خدا کند برسیم، انتهای این کوچه

از این مکان و از آن دست می شود فهمید

کبود می شوم از تنگنای این کوچه

رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم

که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

قباله فدکم را بده به من نامرد

نزن، بترس کمی از خدای این کوچه

خدا کند که علی نشنود چه می گوئی

که آب می شود از ناسزای این کوچه

حضرت علی(ع) مشکلی برایشان پیش آمد، از یک یهودی مقداری پول قرض خواست، مرد یهودی در مقابل چیزی به عنوان گرو درخواست نمود حضرت علی(ع) چادر حضرت زهرا (ع) را به عنوان گرو تحویل داد.

مرد یهودی آن چادر را به خانه اش برده و در گوشۀ اتاقی گذاشت. شب که شد در نیمه های شب زن یهودی برای کاری وارد آن اتاق شد دید آن اتاق پر از نورشده و نورش به آسمانها ساطع است. زبانش بند آمد و خشکش زد بلافاصله نزد شوهرش آمد و او را از این امر با خبر کرد. مرد یهودی که بودن چادر حضرت زهرا(ع) درخانه اش را فراموش کرده بود آمد سمت اتاق و دید این نور از چادر حضرت زهرا(ع) می باشد؛ از این امر در شگفت شد، به سرعت از خانه خارج شد و نزد اقوام خویش رفت و زنش هم به سوی خویشان خود رفت و همه را در آن اتاق حاضر کردند. تعداد هشتاد نفر از یهودیان در خانۀ او حاضر شده بودند که با مشاهده این منظره همگی مسلمان شدند.

عرض می کنم؛ اما امت پیغمبر چگونه مزد رسالت و راهنمایی های پیامبر اکرم(ص) را دادند؟ با دیدن آن همه معجزه و بزرگواری از پیامبر و خاندانش ذره ای حمایت نکردند تا آنجا که وقتی حضرت زهرا(ع) در حالی که نامۀ فدک را از اولی گرفته بود و داشت برمی گشت، در راه دومی جلوی حضرت را گرفت و گفت: «هَلُمیِه اِلَی؛ آنرا به من بده فَاَبَت اَن تَدفَعَهُ اِلَیه؛ [فاطمه(ع)] از دادن آن نامه خودداری کرد...

او هم...

«فَرَفَسَهَا بِرِجْلِهِ؛ وَ کانَتْ حامِلَةً بابْنٍ اسْمُهُ الْمُحَسِّنُ فَأَسْقَطَتِ الْمُحَسِّنَ مِنْ بَطْنِهَا؛ عمر با پایش لگدی به فاطمه(ع) زد در حالی که محسن را حامله بود، با این لگد محسن را سقط کرد.»

«فلَطَمَ عَلَی وَجَهَهَا فَانکَسَرَ قُرطهَا فَنَادَت: یا اَبتَاه اُنظُر الَی اِبنَتِکَ المَظلُومَة المَغصُوبَة؛ پس آنچنان به صورت آن بانو سیلی زدند که گوشوارة شکست و صدای ناله اش بلند شد: بابا بنگر دختر مظلوم و ستمدیده ات را. ببین حق او را چگونه غصب کردند...

مردم صدای فاطمه(ع) را شنیدند از اطراف دویدند. آمدند، ببینند چه خبراست. درکوچه پشت به پشت هم ازدحام کردند و فقط تماشا می کردند...

حضرت بیهوش روی زمین افتاد. وقتی فاطمه(ع) به هوش آمد دید تکّه های کاغذ روی زمین ریخته و باد آن را متفرق کرده...

هر طور بود از جا برخاست و حرکت کرد؛ اما یک دست به دیوار گرفت یک دست هم به پهلو، در حالی که پا بر زمین می کشید به خانه آمد، همین که به خانه رسید. روی زمین افتاد و ناله زد: دومی مرا کشت...

بعد آن روز دیگر فاطمه(ع) از به آسانی بلند نشد تا وقتی که امیرالمومنین علی(ع) جنازۀ مطهرش را شبانه برای دفن بیرون آورد.

در کوچه حضرت زهرا(ع) وقتی خواست به خانه برگردد آنقدر بدنش ضربه دیده بود نمی توانستند راه بروند و پاهای خود را بر زمین می کشیدند و کشان کشان خود را به خانه رساندند

اینجا یه بدن آزرده شد؛ یه بدن هم در کربلا سراغ داریم؛ بدن قاسم زیر سم اسبان دشمن آنقدر له شد که امام حسین(ع) هرچقدر تلاش کردند بدن قاسم را بغل کرده به خیمه ها بازگردانند، نشد. پس درحالی که دو پای قاسم در زمین کشیده می شد آن را به خیمه ها آورد و کنار جنازۀ جوانش علی اکبر(ع) به زمین گذاشت.

روضۀ پنجم: نغمۀ اذان

منم موذن شهر نبی، بلالم من

منم که بعد نبی مرغ بسته بالم من

منم که بعد پیمبر چه غصه ها خوردم

منم که سر به بیابان بی کسی بردم

چو عقده ای به گلو بشکند نوایم را

قرار بود کسی نشنود صدایم را

بلال در ابتدا غلام «امیة بن خلف» بود هنگامی که امیه از اسلام آوردن بلال با خبر شد هرآنچه توان داشت او را شکنجه و عذاب نمود. هر روز هنگامی که آفتاب به وسط آسمان می رسید و زمین حجاز همچون دیوارۀ تنور می شد او را با پای و بدن برهنه روی ریگهای داغ شکنجه می داد و گاهی بدن او را روی خارها می کشانید ولی بلال در مقابل آن همه آزار و اذیتها فقط می گفت: اَحَداً اَحَداً... از خدای یکتا دست نمی کشم.

پس از رحلت رسول خدا(ع) اوضاع و احوال دگرگون شد و دستگاه خلافت از مسیر حق منحرف گردید. بلال حبشی برای تثبیت خلافت اوّلی کافی بود، چند نوبت اذان بگوید؛ در این صورت هرچه می خواست در اختیار او می گذاشتند ولی از همان اول گفت: شیوۀ من حق پرستی است و خلافت خلفای غاصب را تایید نکرد.

هنگامی که هواداران خلیفۀ اول مردم را به بیعت با وی دعوت می کردند به بلال پیشنهاد بیعت دادند و او با کمال شجاعت قبول نکرد. دومی گریبان او را گرفت و با لحن تندی گفت: چرا با خلیفۀ مسلمین بیعت نمی کنی؟

بلال گفت: من آزاد کردۀ پیغمبرم نه آزاد کردۀ او، من هرگز با کسی که پیامبر(ص) او را جانشین نکرده است، بیعت نمی کنم؛ اما آن کسی را که پیامبر(ص) جانشین خود معرفی کرده پیرویش تا روز قیامت برگردن ماست.

اوّلی وقتی این سخنان به گوشش رسید، بلال را دشنام داد و گفت: دیگر مدینه جای تو نیست و باید تبعید بشوی. از این رو بلال را به سوی شام تبعید کردند.

بعداز مدتی بلال شبی در عالم رویا پیامبر(ص) را دید که به او فرمودند:

«ای بلال چقدر به من ستم و جفا روا می داری، چرا مرا زیارت نمی کنی و تجدید دیدار نمی نمایی؟»

بلال از خواب بیدار شد با شتاب سوار مرکبی شد و بعد از طی مسیر خود را به مدینه رساند و به سمت قبر مطهر پیامبر(ص) حرکت کرد، همین که نزدیک قبر پیامبر(ص) رسید، نالۀ سوزناکش از فراق آن حضرت بلند شد، خود را به روی قبر پیامبر(ص) انداخت و مشغول گریه وزاری شد.

حضرت زهرا (ع) از ورود بلال به مدینه باخبرشد. از شنیدن این خبر بی تاب شد. حسنین (ع) را فرستاد و فرمود: به بلال بگویید: «إِنِّی أَشْتَهِی أَنْ أَسْمَعَ صَوْتَ مُؤَذِّنِ أَبِی». مادرمان علاقمند است صدای موذن پدرش را بشنود. موقع نماز اذان بگو.

حسن و حسین(ع) نزد بلال آمدند و سخن مادر را به او گفتند، گویی دنیایی از خوشحالی به بلال رخ داد، اشک شوق از چشمانش سرازیر شد، آنها را به سینه چسبانید و صورت آنها را بوسید و غرق اشک و گریه گردید...

همین که صدای بلال به «الله اکبر» بلند شد، مدینه غرق گریه و عزا گشت، فاطمه (ع) به یاد روزگار پدر افتاد، ناله اش بلند شد، نتوانست خود را نگه دارد و شروع به گریه کرد وقتی به جمله «اَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» رسید زنان و مردان بی اختیار از خانه بیرون ریختند و صدای گریه و نالۀ مردم به آسمان رفت. تا آن روز چنین غوغایی در مدینه نشده بود.

«شَهَقَتْ فَاطِمَةُ (ع) وَ سَقَطَتْ لِوَجهِهَا وَ غشِیَ علَیهَا؛ فاطمه صدا به ناله ای دلسوز بلند کرد و با صورت به زمین افتاد و غش نمود.»

مردم مطلع شدند و گمان کردند فاطمه(ع) جان داده است و به بلال گفتند:

«أَمْسِک یا بِلَالُ فقَدْ فارَقَتِ ابنَةُ رَسُولِ اللَّهِ(ص) الدُّنْیا؛ بلال دست نگه دار، دختر رسول خدا(ص) از دنیا رفت.»

عرض می کنم دختر پیغمبر! بی بی جان! صدای اذان بلال رو شنیدید یاد روزهای خوب با پیامبر(ص) بودن افتادید و غش کردید؛ اما «لَایَوم کَیَومکَ یَا اَبَاعَبدالله»

امام حسین(ع) هم عاشق صدای اذان علی اکبر بود. کسی که «أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِ الله»

اما علی اکبر در حالی که دست از جان شسته و دل به خدا بسته روانه میدان شد بعد از مدتی جنگ دلاورانه از چپ و راست بر او یورش آوردند. «فَقُطّعُوه بِسُیوُفِهم إرباً إرباً» دشمنان با شمشیرهای خود بد نازنینش را پاره پاره کردند.

آنگاه وقتی که روحش به گلوگاه رسید، ناله زد:

«ثُمَّ نَادَی یا أَبَتَاهْ عَلَیک السَّلَامُ هَذَا جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ یقْرِئُک السلَامَ وَ یقولُ عجِّلِ الْقَدُومَ عَلَینَا؛ ای پدر سلام من برتو و جدم رسول خدا(ص) هم به تو سلام می رساند ومی فرماید: به سوی ما بشتاب.»

امام حسین(ع) باشتاب به بالین جوانش آمد، صورت اشک آلود خود را روی چهرۀ علی اکبرش گذاشت و بلند بلند گریه کرد و فرمود:

«قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوک یا بُنَی مَا أَجرَأَهُمْ علَی الرَّحمَنِ وَ عَلَی انْتِهَاک حُرْمَةِ الرَّسُولِ؛ خداوند آن قوم را بکشد که تو را کشتند، ای پسرم چه بسیار این مردم برخدا و دریدن حرمت رسول خدا گستاخ ونترس گشته اند.»





موسسه خیریه حضرت جوادالائمه(ع)|اولین و بزرگترین مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست در غرب کشور