ويژه نامه شب عاشورا (امر به معروف و نهی از منکر در سیره حسینی(ع))

امام حسين عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «براى چشم مؤمن، سزاوار نيست كه ببيند خداى متعال، نافرمانى مى ‏شود و بر آن، نياشوبد».[1]

امام حسين عليه السلام: هر كس شاهد كارى باشد و آن را ناپسند بدارد، مانند كسى است كه در آن، حاضر نيست و هر كس از كارى غايب باشد، امّا به آن راضى باشد، مانند كسى است كه حاضر بوده است.[2]

سخنرانى امام (ع)، در باره امر به معروف و نهى از منكر

اى مردم! از آنچه خدا، دوستانش را بدان پند داده، پند گيريد؛ همچون بدگويى او از دانشمندان يهود، آن جا كه مى‏ فرمايد: [لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ اَلرَّبّٰانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبٰارُ عَنْ قَوْلِهِمُ اَلْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ اَلسُّحْتَ] «چرا علماى ربّانى و دانشمندانشان، آنان را از گفتار گناه ‏آلودشان نهى نمى‏ كنند؟» و مى ‏فرمايد: «كافران بنى اسرائيل، لعنت شدند» تا آن جا كه مى‏ فرمايد: «چه بد بود، آنچه مى‏ كردند!». خداوند، ايشان را نكوهيد؛ زيرا از ستمكارانى كه در ميانشان بودند، زشتى و فساد بسيار مى‏ ديدند، ولى به طمع بهره ‏اى كه از آن ستمگران مى‏ بردند و از بيم آن كه بى ‏نصيب بمانند، ايشان را نهى نمى‏ كردند، در حالى كه خدا مى‏ فرمايد: «از مردم نترسيد؛ بكه از من، پروا كنيد» و نيز مى ‏فرمايد: [وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ] «مردان و زنان مؤمن، دوستان يكديگرند و امر به معروف و نهى از منكر مى‏ كنند».

خداوند، از آن رو امر به معروف و نهى از منكر را نخستين فريضه خود قرار داد كه مى‏ دانست چون اين فريضه ادا گردد و برپا داشته شود، تمام فريضه ‏هاى ديگر، از آسان و دشوار، بر پا مى ‏شوند و اين، از آن روست كه امر به معروف و نهى از منكر، دعوت به اسلام است؛ همراه با ردّ مظالم و مخالفت با ستمكار و تقسيم درآمدهاى عمومى و غنيمت‏هاى جنگى و گرفتن زكات از جاى خود و مصرف آن در جاى خود.

سپس، شما اى گروه به هم پيوسته؛ گروه ناموَر به دانش و نامدار به نكويى و معروف به خيرخواهى، به لطف خدا، در دل مردم، شكوهمند هستيد. بزرگ، از شما پروا مى ‏كند و ناتوان، گرامى ‏تان مى‏ دارد و آن كه بر او برترى نداريد و احسانى به او نكرده ‏ايد، شما را بر خويش، مقدّم مى ‏دارد. هر گاه نيازمندان از رسيدن به نياز خود محروم بمانند، شما را شفيع قرار مى‏ دهند و شما، به شكوهى همچون شوكتِ شهرياران و بزرگوارىِ بزرگان، در راه، گام بر مى‏ داريد. آيا اين همه، از آن رو نيست كه شما به جايگاهى رسيده ‏ايد كه مردم از شما اميد دارند تا به بر پا داشتنِ حقّ خدا قيام كنيد؟ اگر چه در اجراى بيشتر قوانين الهى كوتاهى كرده ‏ايد، حقّ امامان را خوار شمرده ‏ايد و حقّ ناتوانان را تباه ساخته ‏ايد؛ ولى آنچه را حقّ خود مى‏ پنداريد، دنبال كرده ‏ايد. نه مالى بذل كرده ‏ايد و نه جانى را در راهِ جان ‏آفرين به خطر افكنده ‏ايد و نه براى خدا با گروهى در افتاده ‏ايد. [با اين حال،] شما از خدا، آرزوى بهشت و همجوارىِ پيامبران و امان از كيفرش را داريد.

اى كسانى كه چنين آرزويى از خداوند داريد! من بر شما از آن مى‏ ترسم كه انتقامى از انتقام‏هاى خدايى بر شما فرود آيد؛ زيرا شما از كَرَم الهى به اين جايگاه برتر دست يافتيد؛ ولى مردان الهى را بزرگ نمى ‏داريد. از شكسته شدن برخى از پيمان‏هاى پدرانتان هراسان مى ‏شويد؛ ولى با اين كه مى ‏بينيد پيمان‏هاى الهى شكسته شده، هراسان نمى‏ گرديد؛ حال آن كه عهد (ولايتِ) پيامبر صلى الله عليه و آله خوار شمرده شده است و نابينايان و گُنگ‏ها و زمينگيران، در همه شهرها [ى جهان اسلام‏] درمانده ‏اند و بر آنها ترحّمى نمى ‏شود. شما به اندازه منزلتى كه از آن برخورداريد، كارى نمى‏ كنيد و بدان كس كه [در اين جهت،] كار مى‏ كند نيز مددى نمى ‏رسانيد، بلكه با چرب‏زبانى و سازش با ستمگران، خود را آسوده مى‏ سازيد.

همه اينها از چيزهايى است كه خداوند، شما را به جلوگيرى از آنها [به صورت فردى‏] و يا با همكارى ديگران، فرمان داده و شما غافليد. مصيبت شما از همه مردم، بزرگ‏تر است، اگر نيك بدانيد و اين، بدان جهت است كه در پاسداشتِ جايگاه دانشمندان، كوتاهى ‏كرديد؛ زيرا گردش امور و جريان احكام به دست دانشمندان الهى است كه بر حلال و حرامش امين ‏اند و اين جايگاه، از شما گرفته شده ‏است و اين سلبِ منزلت، جز به سبب پراكندگى از حق و اختلافتان در سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله پس از دليلى روشن نيست.

اگر بر آزار، شكيبايى مى‏ كرديد و در راه خدا، تحمّل به خرج مى‏ داديد، امور خدا بر شما وارد و از شما صادر مى‏ شد و به شما بازمى ‏گشت؛ ولى شما، ستمكاران را در جايگاه خويش جاى داديد و زمام امور خدايى را به دستِ آنان سپرديد، تا به شبهه عمل كنند و به راهِ خواهش‏هاى نفسانى بروند. گريز شما از مرگ و خوش داشتن زندگى ‏اى كه به هر حال از شما جدا مى ‏شود، آنان را بر اين مقام، مسلّط كرد. شما ناتوانان را به چنگال آنها سپرديد كه برخى را بنده و مقهور كنند و پاره ‏اى را درمانده از تأمين معيشت و مغلوب سازند، مملكت‏ را با خودكامگى، زير و رو كنند و به پيروى از تبهكاران و جسارت بر خداىِ جبّار، رسوايىِ هوسرانى‏ هايشان را بر خويش، هموار دارند.

به هر شهرى، سخنرانى زبانباز بر منبر دارند و تمام سرزمين اسلام، بى ‏دفاع، زير پايشان افتاده و دستشان در همه جاى آن، باز است و مردم، بَرده‏وار در اختيار آنان اند و دست‏درازىِ آنان را نمى ‏توانند از خود، دور كنند. برخى زورگو و لجوج اند كه بر ناتوان به سختى حمله مى‏ بَرَند و پاره ‏اى، فرمان‏روايانى هستند كه آورنده و بازگرداننده ‏اى [و خدا و قيامتى‏] نمى‏ شناسند.

شگفتا! و چرا در شگفت نباشم كه زمين، از آنِ ستمگرى دغل ‏پيشه و باجگيرى ستمگر و كارگزارى است كه بر مؤمنان، رحم نمى ‏آورَد؟ خداوند، در كشاكشى كه ما داريم، حاكم و به حكم خود، در مشاجره ‏اى كه ميان ماست، داور باد!

خدايا! تو خود مى‏دانى آنچه از سوى ما سر زده، از سرِ رقابتِ در سلطنت و طلب كالاى پستِ دنيا نبوده است؛ بلكه از آن روست كه پرچم دين تو را برافراشته ببينيم و اصلاح را در سرزمين‏هايت آشكار كنيم و بندگان ستم‏ديده ‏ات در امان باشند و به واجبات و سنّت‏ها و احكامت عمل شود. پس اگر شما ما را يارى نكنيد و با ما انصاف نورزيد، ستمگران، همچنان بر شما قدرت خواهند داشت و به خاموش كردن نورِ پيامبرتان مى‏ پردازند. خداوند، ما را بس است كه بر او توكّل مى‏ كنيم و به او روى مى ‏آوريم، و بازگشتْ هم به سوى اوست.[3]

امر به معروف و نهی از منکر در سیره عملی امام حسین علیه السلام

نهی از غیبت

امام حسين عليه السلام، به مردى كه نزد ايشان، غيبت مرد ديگرى را كرد فرمود : اى مرد! از غيبت، دست بكش؛ چرا كه خورشِ سگان دوزخ است.

نهی از دشمنی با اهل بیت(ع)

امام حسين عليه السلام بر عبد اللّه بن عمرو بن عاص گذشت. عبد اللّه گفت: هر كس دوست دارد به محبوب‏ترينِ زمينيان نزد آسمانيان بنگرد، به اين ره‏گذر بنگرد كه من، از شب‏هاى صِفّين تاكنون با او سخن نگفته ‏ام.

ابوسعيد خُدْرى، او را نزد امام حسين عليه السلام آورد. ايشان فرمود: «تو مى‏دانى كه من، محبوب‏ترينِ زمينيان نزد آسمانيان هستم و با اين حال، با من و پدرم در صفّين جنگيدى؟! به خدا سوگند كه پدرم از من بهتر بود!».

عبد اللّه، عذر آورد و گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «از پدرت اطاعت كن».

امام حسين عليه السلام به او فرمود: «آيا گفته خداى متعال را نشنيده ‏اى: «و اگر [پدر و مادر] كوشيدند كه چيزى را كه بدان باور ندارى، شريك من قرار دهى، از آن دو اطاعت مكن»؟ و اين گفته پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را كه:" اطاعت، در نيكى است" و اين گفته ‏اش را كه:" در معصيت خالق، براى مخلوق، اطاعتى نيست"؟».

نهی از مجادله و بگومگوی بیهوده‏

مردى كه به امام حسین(ع) گفت: بنشين تا در دين، مناظره كنيم.

امام فرمود: اى مرد! من، دينم را مى‏ شناسم و راهم برايم معلوم است. اگر تو به دين خود، جاهلى، برو و آن را بجوى. مرا با مجادله (بگومگو) چه كار؟ همانا شيطان، انسان را وسوسه مى‏ كند و درِ گوشى به او مى‏ گويد: با مردم، مناظره كن تا مردم به تو گمان ناتوانى و نادانى نبرند.

انتخاب شیوه موثر در امر به معروف و نهی از منکر

شخصی از اهل شام به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردی که در کناری نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسید: این مرد کیست؟ گفته شد:

«حسین بن علی بن ابی طالب است.» سوابق تبلیغاتی عجیبی که در روحش رسوخ کرده بود موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة الی الله آنچه می تواند سب و دشنام نثار حسین بن علی بنماید. همین که هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسین بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتی کند، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد و پس از آنکه چند آیه از قرآن - مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض - قرائت کرد به او فرمود: «ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آماده ایم.» آنگاه از او پرسید: «آیا از اهل شامی؟» جواب داد: آری. فرمود: «من با این خلق و خوی سابقه دارم و سرچشمه آن را می دانم.»

پس از آن فرمود: «تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک دهیم، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم، حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم.»

مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی برخورد کند و هرگز گمان نمی کرد با یک همچو گذشت و اغماضی روبرو شود، چنان منقلب شد که گفت: «آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته می شد و من به زمین فرو می رفتم و اینچنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمی کردم. تا آن ساعت برای من در همه روی زمین کسی از حسین و پدرش مبغوضتر نبود، و از آن ساعت بر عکس، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست.»[4]

حکومت آل ابی سفیان؛ بالاترین منکر

بامداد همان شب پر مخاطره‏اى كه حسين عليه السّلام بيعت با «يزيد» و به رسميّت شناختن رهبرى و زمامدارى او را رد كرد، «مروان» به آن حضرت برخورد نمود و با ژست خيرخواهانه و فريبكارانه ‏اى رو به او كرد كه:

 نظر مرا بشنو و به كار بند تا راه نجات و رستگارى را بيابى! آن حضرت فرمود: بگو!

 مروان  گفت: با امير مؤمنان، «يزيد» بيعت نما كه خير و سعادت اين جهان و آن جهان تو در گرو همين است! «بايع امير المؤمنين يزيد فهو خير لك في الدّارين!» [و آن گرانمايه عصرها و نسل‏ها در پاسخ او، از خطر نابودى اسلام و محو راه و رسم عادلانه پيامبر سخن گفت و در بيانى جاودانه و درس ‏آموز، هشدار داد كه:

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، و على الاسلام السّلام اذ قد بليت الامّة براع مثل يزيد؛ و لقد سمعت جدّى رسول اللَّه يقول: الخلافة محرّمة على آل ابى سفيان، فاذا رأيتم معاوية على منبرى، فابقروا بطنه و قد رآه اهل المدينة على المنبر فلم يبقروا بطنه فابتلاهم اللَّه بيزيد الفاسق.

آن گاه كه عنصر تاريك انديش و آلوده ‏اى بسان يزيد زمام امور جامعه را به كف گيرد و جامعه اسلامى به زمامدارى چون او گرفتار آيد، بايد فاتحه اسلام و فرهنگ انسان پرور و مقررات عادلانه و آزادمنشانه آن را خواند.

سپس افزود: من از نياى گرانقدرم پيامبر خدا شنيدم كه مى‏ فرمود: هان اى مردم! بهوش باشيد كه رهبرى و زمامدارى جامعه اسلامى بر خاندان ننگين و خودكامه ابو سفيان حرام است. و اگر روزى معاويه را بر فراز منبر من نگريستيد، شكم او را پاره كنيد، چرا كه آنجا جاى فريب و دجالگرى نيست! و دريغ و درد كه مردم مدينه آن تبهكار را بر فراز منبر پيامبر نگريستند، امّا به دستور پيامبر عمل نكردند و به كيفر آن، اينك خداى دادگر آنان را به يزيد- كه تبهكارتر و زشت كردارتر از اوست- گرفتار ساخته است.[5]

مراحل امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسینی(ع)

البته اولین مرحله این فریضه آن است که انسان در درون، دوستدار خوبیها و معروفها باشد و از منکرات و مفاسد و گناهان بیزاری بجوید. این محبت و نفرت قلبی، به زبان هم جاری می شود و در عمل هم تجلی می یابد.

در مرحله دیگر، به امر به معروف و نهی از منکر زبانی می پردازد. آن حضرت در بیان هایی صریح، حکومت بنی امیه را منکری می داند که باید با آن مبارزه کرد. یزید را نیز مردی شرابخوار و فاسق و جنایتکار می داند و پیروان او را ملازمان شیطان و واگذارندگان «طاعت خدا» می شمارد و حکومت اموی را حرام کننده حلال و حلال کننده حرام معرفی می کند که بدعتها را زنده و سنتها را میرانده اند. از آنجا که نهی از منکر زبانی نیز دیگر اثری در تغییر اوضاع ندارد. شوریدن بر ضد او را به عنوان سومین مرحله نهی از منکر، وظیفه خود میداند. با این مبنای دینی است که امام، بیعت با یزید را رد می کند و آن را مایه ننگ می داند و حماسه کربلا را پدید می آورد.

انکار قلبی منکر

امام حسين عليه السلام، در وداع با قبر جدّش پيامبر صلى الله عليه و آله: خدايا! اين قبر پيامبرت محمّد صلى الله عليه و آله است و من، پسر دختر محمّد؛ و مى ‏دانى كه چه به من رسيده است. خدايا! من، معروف را دوست و منكَر را ناپسند مى‏ دارم.... [6]

فرار از بیعت اجباری(خارج شدن از مدینه به سوی مکه)

وصيّت امام حسين عليه السلام به برادرش محمّد بن حنفيّه: حسين عليه السلام فرمود: «تو اى برادرم منعى نيست كه در مدينه بمانى و از سوى من، مراقب اوضاع باشى و چيزى از اخبار آنان را از من، مخفى مدارى».

آن گاه حسين عليه السلام، كاغذ و قلمى خواست و نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. اين است آنچه حسين بن على بن ابى طالب، به برادرش محمّد بن حنفيّه، فرزند على بن ابى طالب، وصيّت مى‏ كند:

به راستى كه حسين بن على، شهادت مى‏ دهد كه جز خداى يگانه، خدايى نيست و همتايى ندارد، و به راستى كه محمّد، بنده و فرستاده اوست و پيام حق را از جانب او (خدا) آورْد، و به راستى كه بهشت، حق است و دوزخ، حق است و قيامت، بى‏شك، خواهد آمد و خداوند، بدن‏ها [ى خفته‏] را از قبرها بر خواهد انگيخت.

به درستى كه من، از روى ناسپاسى و زياده ‏خواهى و براى فساد و ستمگرى، قيام نكردم؛ بلكه براى تحقّق رستگارى و نيكْ‏روزى امّت جدّم پيامبر صلى الله عليه و آله، قيام نمودم. مى‏ خواهم امر به معروف و نهى از منكر نمايم و به سيره جدّم محمّد و پدرم على بن ابى طالب، رفتار كنم ....

آن كه از روى حقجويى، مرا [به داشتنِ حق‏] بپذيرد، خداوند، سزاوارتر به داشتنِ حق است [و پاداش او را خواهد داد]، و اگر كسى در اين دعوت، دستِ رد بر [سينه‏] من زند، شكيبايى مى‏ ورزم تا خداوند، ميان من و اين گروه، بر پايه حقيقت، داورى كند و به حق، حكم دهد، كه او بهترينِ داوران است.

برادرم! اين است وصيّت من به تو. جز از خداوند، توفيق، طلب نمى‏ كنم، بر او توكّل مى‏ كنم و به سوى او باز مى‏ گردم. درود بر تو و هر آن كه از راه درست، پيروى كند! و نيرو و توانى، جز از [جانب‏] خداوندِ برتر و بزرگ نيست».[7]

نهی از منکر زبانی

تاريخ الطبرى‏ به نقل از عقبة بن ابى عَيزار: حسين عليه السلام در ذى‏حُسُم ايستاد و پس از سپاس و ستايشِ خداوند فرمود: «آنچه مى‏ بينيد، حوادثى هستند كه فرود آمده ‏اند و دنيا، دگرگون و زشت گشته و نيكى ‏اش، روى گردانده است و اين حالت، چنان ادامه يافته كه از آن، جز چكّه آب تهِ ظرف، و زندگى پستى چون چَريدنى كوتاه، باقى نمانده است. آيا نمى ‏بينيد كه به حق، عمل نمى‏ شود و از باطل، جلوگيرى نمى ‏شود؟ [در چنين وضعى‏] مؤمن بايد در راه حق، در اشتياق ديدار خدا (مرگ) باشد. من، مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز ملالت نمى ‏بينم».[8]

حسين عليه السلام براى ياران خود و ياران حُر، سخن راند... و سپس فرمود: «اى مردم! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:" هر كس فرمان‏روايى ستمكار را ببيند كه حرام‏هاى خداوند را حلال مى‏ شمارد را زير پا مى‏ گذارد و پيمان خدا را مى‏ شكند و با سنّت پيامبر خدا مخالفت مى‏ كند و در ميان مردمان به گناه و تجاوز، اقدام مى ‏نمايد و با كردار و گفتار بر او نياشوبد، حقّ خداست كه او را در همان جايى وارد كند كه آن فرمان‏روا را وارد مى‏ كند"».[9]

امر به معرف و نهی از منکر با شهادت

فرازی از زیارت اربعین: «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَهِ وَ حَیْرَهِ الضَّلَالَهِ»

و (شهادت می دهم) امام حسین علیه السلام جانش را در راه تو بذل و بخشش نمود تا بندگانت را از جهالت و نادانی و سرگردانی گمراهی نجات بخشد.

«بَذَلَ» از «بَذل» به معنی بخشش است. و «مُهجَتَهُ» از «مهج» به معنی خون و جمع آن «مُهَج» و «مُهَجات» است. و «لیستنقذ» از «استیقاذ» به معنی چیزی را نجات دادن است و «جهاله» هم به معنی نادانی است. «حَیرَهِ» به معنی تحیّر و سرگردانی است. «ضلاله» هم به معنی گمراهی است. از کلمه بذل و بخشش و جمله «فیک»، خلوص کامل امام حسین علیه السلام فهمیده می شود. چرا که شخص در بذل و بخشش طرف مقابل خود را مدیون نمی کند، که چیزی در عوض به او عطاء کند مثلاً وقتی ما پولّی را به مغازه دار می دهیم در مقابل از آن جنس طلب می کنیم، ولّی اگر به شخصی پولّی و چیزی ببخشیم، دیگر در مقابل آن چیزی طلب نمی کنیم.

آری امام حسین علیه السلام بالاترین سرمایه ای که داشت به خالق خود و در راه خالق خود بذل نمود. بنابراین قیام امام حسین علیه السلام هم «فی الله» بود و هم «لله» و هر کاری که «فی الله» و «لله» باشد، مقدس است، چه برسد به بذل جان خود و عزیزان. جمله «لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَهِ» هدف قیام امام علیه السلام را بیان می کند. حضرت علیه السلام قیام کردند، تا مردم را از دو چیز که منشأ شر و بدبختی برای خود و دیگران است، رهایی بخشند. و آن دو چیز، جهل و نادانی و گمراهی است.[10]

ذکر مصیبت

راوی می گوید: بخدا قسم هرگز كسى نديدم كه دشمن گرد او را احاطه نموده و فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند دلاورتر از حسين باشد مردان ميدان جنگ باو حمله مي كردند همين كه او شمشير بدست بآنان حمله مي برد مانند گوسفندانى كه گرگ بر آنها حمله كند از مقابل شمشيرش فرار مي كردند حسين كه بآنان حمله مي كرد و مسلّما سى هزار نفر بودند همانند ملخ‏هاى پراكنده در آن بيابان پخش مي شدند سپس حسين عليه السّلام بجايگاه مخصوص خود بازمى‏ گشت و مي فرمود: لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.

راوى گفت: آنقدر با آنان جنگيد كه در اثر بهم خوردن صفها انبوه لشكر در فاصله ميان حسين و خيمه ‏ها قرار گرفتند آن حضرت فرياد زد: واى بر شما اى پيروان خاندان ابى سفيان اگر دينى نداريد و از روز باز پسين شما را پروائى نيست پس لا اقلّ در دنياى خود آزاد مرد باشيد اگر بگمان خود عربى نژاديد بشئون نژادى خود بازگرديد.

راوى گفت: شمر لعين صدايش زد كه اى پسر فاطمه چه مي گوئى؟

فرمود من با شما جنگ مي كنم و شما با من، زنان را در اين ميان گناهى نيست اين خيره سران و نادانان و ستمگرانتان را تا من زنده ‏ام نگذاريد متعرّض حرم من بشوند، شمر لعين گفت: اى پسر فاطمه پيشنهادت را مى‏ پذيريم پس همگى آهنگ جنگ با آن حضرت نمودند، حضرت بر آنان و آنان بر حضرت حمله مي كردند و در عين حال حسين از آنان جرعه آبى مي خواست ولى سودى نداشت تا آنكه هفتاد و دو زخم بر بدن‏ش رسيد، ايستاد تا مگر ساعتى استراحت كند كه ديگر طاقت جنگش نمانده بود در اين حال كه حضرت ايستاده بود سنگى آمد و به پيشانى‏ اش خورد دامن‏ش را برگرفت تا خون از پيشانى ‏اش پاك كند بناگاه تير سه پر زهر آگين آمد و بر قلب او نشست، فرمود: بنام خدا و بيارى خدا و بر دين رسول خدا سپس سر بر آسمان برداشت و عرض كرد: بار الها تو ميدانى كه اينان مردى را مي كشند كه بر وى زمين فرزند دختر پيغمبرى بجز او نيست سپس تير را گرفت و از پشت سر بيرون كشيد خون همچون آب از ناودان فرو ريخت ديگر حسين را ياراى جنگ نماند و در جاى خود بايستاد هر كس از دشمن كه مى‏ آمد بازمى‏ گشت و نمي خواست خدا را ملاقات كند و دامنش بخون حسين آلوده باشد تا آنكه مردى از قبيله كنده بنام مالك بن يسر آمد نخست حسين را ناسزا گفت و با شمشير آنچنان بر سر نازنينش زد كه كلاه حضرت را بريد و شمشير بر سر حضرت نشست و كلاه پر از خون شد.

راوى گفت: حسين عليه السّلام پارچه ‏اى طلبيد و با آن زخم سر را بست و كلاهى خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن بست، لشكر اندكى‏ دست از جنگ برداشتند و سپس بازگشته و اطراف حسين را گرفتند، عبد اللَّه بن حسن بن على كه بچّه ‏اى نابالغ بود از خيمه زنان بيرون آمد و مي دويد تا در كنار حسين ايستاد زينب دختر على خود را باو رساند تا از آمدن بازش بدارد ولى او حاضر نشد و سخت خوددارى كرد و گفت:

نه بخدا از عمويم جدا نشوم بحر بن كعب (و بعضى گفته ‏اند حرملة بن كاهل بود) نزديك شد كه شمشير بر حضرت بزند پسر بچّه گفت: واى بر تو اى فرزند زن ناپاك عموى مرا مي كشى؟ او شمشير را فرود آورد پسرك دست خود را جلوى شمشير داد دست او را تا پوست بريد و از پوست آويزان شد پسرك صدا زد: مادر، حسين عليه السّلام پسر را بگرفت و بسينه چسپانيد و فرمود:

فرزند برادر بر آنچه بتو رسيد صبر كن و در اين سختى از خداوند طلب خير بكن كه خداوند تو را بنزد پدران شايسته‏ ات خواهد برد.

راوى گفت: حرملة بن كاهل تيرى انداخت و گلوى پسر را كه در آغوش عمويش بود گوش تا گوش دريد.

سپس شمر بن ذى الجوشن بخيمه ‏هاى حسين حمله كرد و نيزه‏ اش را بخيمه فرو برد و سپس گفت: آتشى بياوريد تا خيمه و هر كه در آن است به آتش بسوزانم حسين عليه السّلام فرمود: فرزند ذى الجوشن اين تو هستى كه براى سوزاندن خانواده من آتش مي طلبى؟ خدايت بآتش بسوزاند، شبث آمد و شمرا را بر اين كار سرزنش نمود او هم خجلت زده بازگشت.

راوى گفت: حسين عليه السّلام فرمود: جامه ‏اى كه مورد رغبت كسى نباشد بمن بدهيد كه از زير لباس‏هاى خود بپوشم تا مگر آن را از تنم بيرون نياورند شلوار كوتاهى بحضورش آوردند فرمود: نه اين جامه كسى است كه ذلّت و خوارى دامنگيرش شده باشد پس جامه كهنه ديگرى را گرفت و پاره پاره كرد و زير جامه‏ هايش پوشيد ولى وقتى كشته شد بدنش‏ از آن جامه نيز برهنه بود سپس پارچه ازارى كه بافت يمن بود خواست و پاره كرد و پوشيد و باين منظور پاره ‏اش كرد كه بغارت نبرند ولى وقتى كشته شد بحر بن كعب لعين بيغمايش برد و حسين را برهنه گذاشت و پس از اين جنايت هر دو دست بحر، در تابستان همچون دو چوب خشگ مى‏ خشكيد و در زمستان چرك و خون از آنها جارى بود تا آنكه بهلاكت رسيد.

راوى گفت: چون حسين عليه السّلام در اثر زيادى زخم از پاى در آمد و بدنش از زيادى تير همچون خار پشت شد صالح بن وهب مرّى چنان نيزه ‏اى بر پهلويش زد كه از اسب بروى زمين افتاد و گونه راستش بروى خاك قرار گرفت و مي گفت: بنام خدا و بيارى خدا و بدين رسول خدا، سپس از روى خاك برخاست.

راوى گفت: زينب از در خيمه ‏ها بيرون شد و صدا ميزد اى واى‏ برادرم، اى واى آقايم، اى واى خانواده ‏ام، اى كاش آسمان بر زمين فرو مي ريخت و اى كاش كوهها به بيابانها پاشيده مي شد.[11]


روضه وداع امام حسین علیه اسلام، شب دهم محرم(کلیک کنید)


‍‍‍‍‍‍پی نوشت ها

[1] دانشنامه امام حسين عليه السلام، ج‏13، ص 461

[2] همان ص 463

[3] همان

[4] مجموعه آثار شهید مطهری جلد 18  ص 21

[5]  در سوگ امير آزادى ( ترجمه مثير الأحزان )، ص 100

[6] دانشنامه امام حسین علیه السلام، ج 13، ص 307.

[7] همان ص 29

[8] همان ص 461

[9] همان ص 309

[10] شرح زیارت اربعین؛ سیدمحمود شکیبا اصفهانیِ؛ ص 117

[11] آهى سوزان بر مزار شهيدان (ترجمه اللهوف)، ص 119





موسسه خیریه حضرت جوادالائمه(ع)|اولین و بزرگترین مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست در غرب کشور